Aftermath

................................................................................................................

 زنان و یازده سپتامبر

هنوز ساعتی از فاجعه خونین 11 سپتامبر 2001 نگذشته بود كه گزارشگر یك كانال تلویزیونی از چند  متخصص تروریسم و بخصوص ترور در اسلام پرسید: این همه نفرت از غرب، چرا؟! من خود نیز دیر زمانی بود كه به این پرسش رسیده بودم و با این كه در این سالها كمی این مكانیسم را در ادبیات سیاسی كشورمان كه ماركسیستها و اسلامیستهای پیرامونمان نثار غرب میكنند، تجربه كرده بودم؛ اما در نهایت آن را تخم لقی میدانستم كه ژوزف استالین در دوران جنگ سرد و جنگهای شكلی میان دو ابرقدرتِ دهه های قبل از فروپاشی كمونیسم دولتی شوروی، و در زمینه فرهنگ سیاسی خشن آن دوران كاشته بود. اما بعد از به قدرت رسیدن اسلامیستها در ایران با این كه چیزی به پایان عمر استراتژیك شوروی سوسیالیستی باقی نمانده بود، این غرب ستیزی را در اشلی بسیار بسیار گسترده تر در شعارهای حاكمان اسلامی و به ویژه در جریان اشغال تروریستی سفارت ایالات متحده تجربه كردم. عجیبتر این كه خیلی از همان ماركسیست/لنینیستها را هم در كنار اسلامیستهای حاكم بر ایران و در هیستری ضد امریكایی و غرب ستیزیشان به شدت فعال و پركار دیدم. ادبیات سیاسی و حتا تولیدات فرهنگی این جریانها هم ـ چنان كه همگیمان میدانیم ـ اساسا با غرب ستیزی و مبارزات باصطلاح ضد امپریالیستی و … نشئه میشده و جوانان و نادانان را به كوی و خیابان و زندان و میدان میكشانده است. در ادبیات، اشعار و سروده های سازمان مجاهدین خلق هم كه در این دوران همدست و همپای حاكمان اسلامی، نسخه نامربوط انقلاب ضدامپریالیستی امام جماران را در گستره ای هیستریك بسته بندی میكرد، این ویژگی به روشنی تدوین و تبیین شده بود؛ به ویژه در آن سرود معروفِ «مرگ بر امریكا»ی سازمان مجاهدین خلق:

سر كوچه كمینِ مجاهد پر كینه

امریكایی بیرون شو، خونت روی زمینِ…

همگی همراه هم به یاری خلق با…

و ادامه این مزخرفات…

با این دیدگاه 11 سپتامبر را میتوان باز شدن تمام عقده های شرقی/اسلامی/ ماركسیستی نسبت به غرب دانست؛ عقده ای كه سالها و دهه ها در خانه های تیمی، در جزوه های «ضاله» در وصیتنامه های سیاسی، در درون جانهای هراسان و رهبر پرست شرقی رشد كرده و پروار شده بود؛ عقده ای كه از یكسو ناشی از ترس از غرب راسیونال و متمدن بود و از سوی دیگر از خودكم بینی شگرفی سرچشمه میگرفت كه در رگ و پی شرقی و بخصوص شرقی مسلمان ریشه دوانده بود. شركت نكردن كودكان و نوجوانانی كه پدر و مادری از نسل كهنه توده ایها و اسلامیستهای همجوار دارند، در سكوتهای چند دقیقه ای برای ادای احترام به خاطره قربانیان فاجعه 11 سپتامبر در مدارس اروپایی نیز ناشی از همین كینه نامربوطی است كه این جماعات توانسته اند در ذهن و باور فرزندانشان جا سازی كنند و با این شیوه و روش [مثلا] تربیتی، از این كودكان و نوجوانان برای لشكركشیهای ضد تمدن و ضد مدنیتشان، سیاهی لشكر بالقوه بسازند.

غرب عقلگرا كه با فاصله گرفتن از حكومت دینی و با تفسیر تازه ای كه از حقوق انسانها ـ فارغ از جنسیت و نژاد و باور ـ میكرد، به ناگاه بهشتی را در برابر چشمان حیرتزده شرق اسلامی به نمایش گذاشت كه ساده ترین نمود اجتماعی آن، آزادی زنان و امكان انتخاب ایشان در پهنه های گوناگون زندگیشان بود؛ زن غربیای كه دهه ها و حتا سده ها بود به قانونمداری و مدارا تربیت شده بود.

حال ببینیم این شیوه تربیت انسانها در چشم هیز شرقی مسلمان چه بازتابی میتوانست داشته باشد؟!

اولین سری ایرانیانی كه به غرب آمدند، چه آنانی كه در شیفتگی نسبت به غرب، همه زیباییها و نیكوییها را ناشی از تمدن غرب به حساب آوردند، و چه آنانی كه با انعكاس تصویر غرب بر شرق مسلمان و بیمار، پایه های حكومت، صدارت و قدرتشان را لرزان و سست ارزیابی كردند، همه و همه از پیكر زنان در غرب، نوع پوشش ایشان و آزادیهای ایشان تصویرهای عجیب و غریبی پرداختند.

محمد توكلی طرقی استاد تاریخ شناسی و تاریخ خاورمیانه در ایالت ایلی جونز ایالات متحده پژوهشی دارد به نام «نگرش شهوت بار ایرانیان به زنان فرنگ» كه چند سال پیش در مجله مهرگان به چاپ رسیده است. توكلی اولین مسافران ایرانی غرب را در دو سده اخیر در دو گروه متفاوت «فرنگ ستایان» و «فرنگ ستیزان» دسته بندی كرده و در این میان نگاه ویژه و شهوتبار این مسافران به زنان غربی را این گونه زیر ذره بین گذاشته است:

«دو سده ای است كه ایرانیان نگران فرنگ بوده اند. این دل نگرانی از نخستین نگرش به زنان آغاز و تا كنون [نیز] ادامه دارد. در این رویارویی مسافران و محاضران به جستجوی شباهتها و تفاوتهای خویش و دگرِ فرنگی پرداخته و با تقلید و تمسخرِ فرنگان، دوراهی جدیدی از تاریخ ایران را پی ریختند. هر دو رویه تقلید و تمسخر فرنگ، به بازنگری و بازپردازی خویشتن و خویشینیان انجامید و فرهنگ و هویت ایرانی را از مداری مستعربانه به مداری مستفرنگانه گسیل داد. این دگرگونی آغاز دوره تجدد و پیدایش دو روش متقابل همسازی و دگرسازی خویش در رویارویی با فرنگ بود. (مهرگان، شمارههای 3 و 4، پائیز و زمستان 1375، ص 124)

به نظر توكلی «فرنگ ستایی و فرنگ ستیزی، دو جلوه گوناگون بازنگری مستفرنگانه دورهی تجدد به فرهنگ خودی است. در برخورد با فرنگیان، فرنگ ستایان و فرنگ ستیزان ـ هر دو ـ زنان فرنگ را بی پرده دیدند و از این نگرش پرده و حجاب نقشی مركزی در خیال و گویش سیاسی ایران یافت. فرنگ ستایان “كشف حجاب” همچون زنان فرنگ را زمینه ترقی، كمال، استقلال و آزادی ایران پنداشتند. فرنگ ستیزان “بی حجابی” زنان همچون فرنگان را “بی پردگی”، “بی عفتی”، “بی عصمتی”، “بیناموسی” و آغازه نسخ دین و آئین و “آزادی و بی بند و باری” انگاشتند. پیشاهنگان هر دو روش همساز و دگرساز با روایت آزادی زنان فرنگ به باز اندیشی مفاهیم خویش و دگر، اندرون و بیرون، نرینگی و مادینگی، زنانگی و مردانگی و ایران و اسلام پرداختند. در هر دو سیاق “مسالهی حجاب” زائیدهی نگرش مستفرنگانه، آزمند و شهوتبار [مسافران مرد مسلمان] به زنان فرنگ بود.» (همانجا)

این پژوهش با بررسی جانداری در متن اولین سفرنامه های ایرانیان به فرنگ كه توكلی آنها را «غنیترین منابع شناسایی چگونگی رویارویی [ایرانیان] با فرنگ و فرنگان» میشناسد، ادامه مییابد:

«در این گزارشها پیكر زن فرنگ گستره خیالپردازی بینندگانی شد كه حضور زنان بیحجاب در محیطی همگانی را عجیب و شگفت آور میدانستند… سیاحان چگونگی برخورد زن و مرد فرنگی در فضای همگانی را چشمگیر یافته و به تفضیل به شرح و گزارش آن پرداختند. در این گزارشها توجه خاصی به همگامی و همسخنی زنان و مردان در باغستانها و گلستانهای عمومی داشتند.» (همانجا)

ناگفته پیداست برای مسلمانانی كه زنان را تنها در زیر پیچه و چادر و چاقچور و در اندرونیها، با عنوانهایی از سنخ ضعیفه و مستوره و منزل و كلفت و والدهی آقا مصطفی و بی ادبی و ادبیاتی از این دست میشناختند و ایشان را تنها حیواناتی برای رفع نیازهای جنسی و خدماتی خود ارزیابی میكردند، چنین پدیده ای چقدر دور از ذهن و ناباورانه بود. دیدن زنان آزادی كه آن گونه كه میخواهند لباس میپوشند، با هر كه میخواهند نشست و برخاست میكنند، و با هر كه میپسندند به شادی و شادمانی میپردازند؛ بخصوص در ملاء عام و مكانهای عمومی تا چه اندازه حیرت انگیز و گیج كننده بود. به این دلیل بسیار ساده كه «در وطنِ مسافران، هم آمیزی زن و مرد در محیطی همگانی، آن هم بدون حایلی چون حجاب امكان ناپذیر بود. در عرف اجتماعی، زن، تنها در صورت محرم بودن به مردی آن هم در حریم اندرون، جایز به “رفع نقاب و كشف حجاب” میبود. آمیزش زن بیحجاب در “بیرون” با مردی نامحرم نشان “بدكاره” بودن زن، رواج بی بند و باری و عامل فروپاشی نظام اخلاقی حاكم پنداشته میشد.» (همانجا)

تفاسیری كه این سیاحان از زنان فرنگ و مناسبات ایشان با مردان داشتند به تعبیر توكلی همان بهشت گمشده و آرزو شده ای بود كه این مردان مسلمان ـ نسل اندر نسل ـ در شیرینی و شادی دست یافتن به آن، رویاها دیده و آرزوها پرورده بودند. در مغز گنجشكی این مردان هم نمیگنجید كه بهشت موعودشان با زنان زیبا و ترگل و ورگلش، در این جهان و روی همین زمین خاكی هم امكان حصول داشته باشد. و حالا در غرب میدیدند همان بهشتی را كه 1400 سال بود در حسرت و آرزویش خوابها میدیدند و برای دستیافتن به آن به هر امامزاده ای در هر ده كوره ای دخیلها میبستند؛ اما این بهشت فقط متعلق به مردانی نبود كه در زیر سایه درختان خوش سایه اش ، لشكر زنانی را در سمت معشوقگان خویش به بازی با ریش مومنانه شان وادار كنند؛ بلكه «بهشتی» بود برابر برای همه انسانها فارغ از جنسیت و باور و دیگر تفرقه چینیهای نامربوط و كمدی در دیدگاه دین این جماعات.

«رضا قلی میرزا قاجار كه همراه برادرانش تیمور میرزا و نجف قلی میرزا در سال 1836 به انگلستان سفر كرد» غرب را «باغی چون بهشت آراسته» كه در آنجا «آتش بازیها و چراغانها» بوده و «دختران ماه سیمای حور لقا» گرد آمده بودند، تصویر كرد.

توكلی پس از چند صفحه گزارش از برخی سفرنامه های ایرانیان و خیالات و تصورات ایشان در باره زنان فرنگ و مناسبات اجتماعی ایشان، این بار از زوایه دیگری این سفرنامه ها را به تصویر میكشد كه بسیار خواندنی است. البته «با گسترش رفت و آمد به فرنگ در قرن نوزدهم، چهره پسندیده زنان فرنگ به تدریج به فاحشگان و عفریتانی بیعصمت و شهوتپرست تبدیل شد …این تصویر شهوت انگیزِ زن فرنگ همچون مترسكی برای هراساندن ایرانیان به كار گرفته شد. سازندگان و پرداختگران این نقش به شكلی شهوت انگیز به مبارزه با زنان شهوتران فرنگ پرداختند. در این قبیل نوشته ها زنان فرنگ بیعفت و بیعصمت و هرزه جلوه یافتند… به علت نقش شهوت انگیزی كه از فرنگ ساخته شده بود، مسافرت زنان به فرنگ قبیح و ناپسندیده انگاشته میشد و این نگرش همچنان باقی است.» (همانجا)

و این بزنگاه درست همانجایی است كه گرهی كور فاجعه تاریخی 11 سپتامبر 2001 است و كسی جرات نمیكند از آن سخنی به میان آورد. اگر بپذیریم كه ایرانِ دو سدهی پیشین، تفاوت چندانی با كشورهای عربی از سنخ عراق و عربستان ومصر و الجزایر و مراكش و… نداشته است، میتوانیم در شرایط برابر و با زمینه مذهبی و دینی همانند، در ادبیات سیاسی اعراب هم به چنین حیرتنامه ها و فرنگ ستاییها و فرنگ ستیزیهای برخورد كنیم.

واقعیت این است كه در همه این كشورهای مسلمان زنان نقشی كلیدی در عملكردهای اسلامیستها و جریانهای اسلامی ایفا كرده اند. مردان مسلمانی كه گاه حتا مدعی گرایش به تمدن و مدنیتند و دموكراسی را دستآورد ارزنده دوران رنسانس میشناسند، در شرق مسلمان ما، آنگاه كه پای زنان به میان میآید، یك سره هیئت اسلامیستها را به خود میگیرند و برای زنان همان وظایفی را قائل میشوند كه در تاریخ ادیان سامی ـ بخصوص اسلام و یهودیت ـ برای زنان مقرر شده است.

نگاه این مردان به زن و جایگاه زنان در اجتماع، تحت عنوان عصمت و عفت و حجب و حیا و نگرانیهاشان برای «حفاظت» از «ناموس» ایشان كه ترجمه تحت اللفظی سلطه خود ایشان است، تئوریهایی را از چنته دیدگاهشان بیرون میكشد كه تنها نمودش، زندانی كردن زنان در حجاب اجباری و بیگاری كشیدن از زنان، تحت عنوان وظایف زنان در هیئت مادر و همسر و دختر، همچنین دایره ای برای كنترل جنسی ایشان است كه هر توجیهی كه داشته باشد، با معیارهای شناخته شده حقوق برابر تمام انسانها در قوانین جامعه های متمدن، زاویه ای 180 درجه دارد. نگاهی به وضعیت زنان در هزاره سوم در كشورهایی نظیر عربستان سعودی، قطر و خیلی دیگر از این كشورهای عربی مسلمان، این تصویر را تكمیلتر میكند.

اهمیتی كه این مسلمانان به در پرده نگهداشتن زنان میدهند، در یك تصویر، هراس این مسلمانان از حضور زنان در جامعه و مطالبه حق و حقوقشان است. چرا كه اگر زنان در خانه ها و در اندرونیها محبوس بمانند و نتوانند حق حضور در متن عملكردهای اجتماعی/سیاسی/فرهنگی/علمی را داشته باشند، آنگاه جامعه ای خواهیم داشت تحت سلطه صد در صد مردان، و تنها این مومنان هستند كه به كارهای مردانه اجتماعیشان میپردازند و همین مومنان در خانه هاشان نیز زن یا زنانی را در كنار دارند كه غبار خستگی را از چهره سلطه گرانه و قدرتمدارانه شان برمیگیرند، تر و خشكشان میكنند، بچه هاشان را میپایند، به مسائل مردانه و جنسیشان سر و سامان میدهند و خلاصه در تقسیم كاری این گونه، هم زنان از حضور در جامعه محروم میشوند و هم مردان مسلمان میتوانند نگرانی عظیمشان را كه همانا امكان انتخاب رابطه های جنسی و شغلی و فعالیتهای اجتماعی زنان است، درز بگیرند و حیطه انتخاب را نیز به دایرهای كاملا مردانه محدود كنند.

واژه هایی كه اسلامیستها برای مشخص و محدود كردن حیطه فعالیت زنان انتخاب میكنند، خود به خوبی نشان دهنده این هراس همگانی ایشان از شكستن این دایره كنترل جنسی است. این كه واژه هایی از دست «پاكدامنی» و زنان «نجیب و محفوظ» چگونه به متن سنت و فرهنگٍ حتا باصطلاح مدرن و جدید ما راه یافته است، از آن زمینه هایی است كه اگر به آن پرداخته نشود و دست كم از این زاویه به آن نگریسته نشود، همچنان گره كوری در مناسبات اجتماعی ما خواهد ماند و ما را به عناصری ضد بشر تقلیل خواهد داد. در ادبیات سیاسی/فرهنگی ما تا سخنی از زنان به میان می آید، مردان و حتا خیلی از زنان سلب هویت شده ما خود را مجبور میبینند از عفت و نجابت و مستور و محفوظ بودن زنان سخنها بگویند و در الزام این دیوارچینیها فلسفه ها ببافند. در دیدگاه ایشان زنان دو دسته اند. دسته اول كه با همان عناوین باكره و نجیب و… مشخص میشوند، در مالكیت خصوصی مرد بخصوصی قرار میگیرند و دایره فعالیتشان به مسافت میان اتاق خواب و آشپزخانه و اتاق بچه ها محدود میشود. زنان دیگری هم هستند كه ـ البته ـ «نه به دلیل كاستیهای تربیتی همین جامعه مردسالار» كه به دلیل گناه و خواسته خودشان، به زنانی عمومی بدل شده اند. دامنه فعالیت این زنانِ در مالكیت عمومی مردان هم به رختخوابهای همان مردانی محدود میشود كه خود، زن یا زنانی را در انحصار دارند، اما از بركت حضور این زنان عمومی نیز نمیتوانند چشم بپوشند؛ چه در هیئت اسلامی صیغه و متعه و ازدواج موقت و چه در تركیب عرفی استفاده از بازار آزاد.

آنچه در این میان اساسا مورد بحث نیست، انتخاب شیوه زندگی، همراه زندگی و كار برای گذران زندگی این زنان است. لابد مجبورم تاكید كنم كه من از وضعیت زنان در این بیست و چند سال حكومت اسلامی سخن نمیگویم. سخن از پدیده ای است كه 1400 سال پیشینه تاریخی در كشورهای اسلامی دارد و همراه با یك دین و یك مذهب وارداتی در میان ایرانیان هم نهادینه شده است.

خانم الیس شووارتزر Alice  Schwarzer از فمینیستهای استخوان دار آلمانی و از پیشگامان جنبش فمینیستی، ژورنالیست و صاحب امتیاز مجله پرآوازه Emma در كتاب تازه اش به نام «شكیبایی بیجا در برابر مجاهدین الله» تئوری تازه ای دارد كه خواندن و بررسی آن میتواند این كینه و نفرت عظیم و عجیب شرق مسلمان به غرب راسیونال را تا حدی از سایه درآورد. شناختن پدیده ای به نام عنصر مردانگی و نرینگی و تحت لوای آن؛ كنترل جنسی زنان شرق كه كمی از این بوی بهشتی آزادی را در مشام خیالشان مزمزه كرده اند.

«در بررسیهای پژوهشی گوناگون پسیكولوژیك و نقش انگیزه تروریستهای عامل فاجعه 11 سپتامبر، همه چیز بر زبان آورده شد، اما از یك چیز ـ كه روشنترین آنهاست ـ سخنی بر زبان نیامد. و آن عامل “مردانگی” است. و این مردانگی است كه به ویژه اقتدار خود بر زن را در مخاطره میبیند!» (تلاش، سال دوم، شماره 8، خرداد /تیر 1381)

این بانوی روشنگر كه اتفاقا در 27 اسفند ماه 1357 [18 مارس 1979] یعنی 4 هفته پس از بلوای بهمن 57 به تهران سفر كرده است، این مكانیسم را به خوبی دریافته و تئوریزه كرده است. شووارتزر در گفت و گویی با خانم عفت ماهباز [منتشر شده در سایت اینترنتی ایران امروز در تاریخ 14 ماه ژوئن 2002] از استراتژی سیاسی اسلامیستها برای مبارزه گسترده با غرب گرایی كه ترجمه شسته/رفته آن وارد شدن خلل به اركان حكومت مردسالاران اسلامی حاكم بر زنان است ـ چنانكه در یك گزارش كوتاه ژورنالیستی بتوان به آن پرداخت ـ سخن گفته است.

واقعیت این است كه نمیتوان پدیده نفرت و كینه به غرب را بدون شناخت این عنصر نرینگی شناخت و ارزیابی كرد. این رابطه سلطه كه ما همچنان در غرب با نمادهای فاجعه انگیزش مواجه هستیم، همان تئوری پوسیده و مادون مدنیتی است كه توسط بنیانگزار اسلام در 1400 سال پیش جامه تقدس پوشید و در جان و تن و باور مسلمانان جهان، به عنوان عملكردی وحشیانه در ناخودآگاه هر مرد مسلمانی در انتظار فرصتی برای شكار و راه یافتن به خودآگاه و میدان عمل، به كمین نشست. برای این كه این نفرت غیرمنطقی، و ریشه های این غرب ستیزی را بشناسیم، چاره ای نداریم جز این كه مكانیزم این رابطه سلطه را بشناسیم. تا ندانیم چرا اسلامیستها در بهره برداری كردن از دستاوردهای فنی و تكنیكی غرب، تردیدی به خود راه نمیدهند؛ اما به گستره برابری حقوق همه انسانها و آگاهی مردم به حقوقشان و بخصوص حقوق زنان، كودكان، دگراندیشان، دگرجنس گرایان كه میرسند، شمشیر مرتضی علی را از نیام برمیكشند، نمیتوانیم بستر این اعمال ننگین را بشناسیم.

بنیاد گرایی اساسا دو پایه محكم دارد؛ خشونت و نابرابری جنسی. پایه های جنبی دیگری هم این پایه ها را محكمتر میكند، اما اساس، همین دو پایه است. این بنیادگرایی در درخشش راسیونالیسم و عقل گرایی و با رشد آگاهی مردم تحت سلطه اش، پایه هایش را سست و شكننده میبیند. اسلام هم كه اساسا بر پایه انواع نابرابریها شكل گرفته است و بدون این نابرابریها امكان تجلیاش را از دست میدهد، ناچار است چنین نفرت افسار گسیخته ای را اعمال و اعلام كند؛ چرا كه اگر در غرب این خبرها نشده بود و اگر حقوق بشر و عقلگرایی ـ با همه ترفندهای علمای اعلام اسلامی ـ به شرق مسلمان راه نیافته بود، ایشان را با غرب كاری نبود. زنان همچنان در اندرونیها و در هیئت حرمسرای محمد و علی و دست بالا حرمسرای فتحعلی شاه و شاه عباس، به حبس دائم در حجاب و بیگاری جنسی و جسمی محكوم بودند. هیچ خللی هم بر رابطه سلطه آقایان وارد نمیشد. اما این غرب نمك به حرام این دیو را ـ این زنان را ـ از شیشه و از اندرونیها به بیرون از خانه ها و به مجامع باز و آزاد كشاند. همین غرب بود كه انسانها را برابر شناخت و تجاوز و زورگویی به انواع انسانها را زیر ذره بین برد.

همین غرب بود كه با فاصله گرفتن از قرائت حكومتی از كاتولیسیسم، «كنیزان و ضعیفه ها و صیغه ها و كلفتها و والده های آقا مصطفی و منزلها و بیادبیها» را در جایگاه برابر با مردان و برگزیدگان الله نشاند. و این درست همان نقطه آغازین فاجعه برای شرق مسلمان بود. فاجعه از همین جا آغاز شد. مرز بین كشورها برداشته شد. رفت و آمد بین شرق و غرب عمومی شد. مدرسه ها و دانشگاهها زنان را به خود پذیرفتند. و از همه مهمتر پای زنان به حیطه فرهنگ، هنر، دانش، آگاهی و غرب باز شد. و این همان نقطه شنیدن ناقوس خطر برای شرق مسلمان بود. این زنگ خطر جدی برای شرق بیمار، اساسا بسیار بسیار خطرناكتر و وحشتناكتر از هرگونه شكست و واماندگی تاریخی بود. چرا كه به عنوان نمونه در عربستان تا همین دو سال پیش هیچ زنی شناسنامه نداشت و به نام پدر و شوهر و برادرش شناخته میشد. و در قطر و خیلی از دیگر كشورهای عربی، زنی را در ورزشگاهها حتا به عنوان تماشاچی و با همان تصویر زشت اسلامی ـ مانتو و روسری و چادر و مقنعه و پیچه و نقاب و… ـ نمیتوان دید. و البته تا همین امروز هم در نیمه دوم سال 1381 در ایران تسخیر شده توسط متولیان اسلام و تشیع، همین تفریح حداقل هم برای نیمی از شهروندان ایرانی ممنوع و بیرون از خط سرخ است!!

با این رابطه ها، مهمترین و اساسیترین بخش این نابرابری، یعنی نابرابری نهادینه شده در دین اسلام بین انسانها ـ بین زنان و مردان ـ در یك دریافت راسیونال ترك برمیداشت. با باز شدن پای زنان به غرب، و با راه یافتن دریافتها و راهكارهای غربی به شرق، در حقیقت زنان ستون پنجمی میشدند كه این عامل نرینگی 1400 ساله را زخمی میكردند. زنان از اندرونیها بیرون میآمدند. این بیرون آمدن از اندرونیهای مردسالارانه، فقط شكلی نبود. ایشان از كلیت باورهای مردسالارانه اسلامی هم فاصله میگرفتند. دیگر كسی نمیتوانست بگوید كه زنان ناقص العقلند و بهره شان از زندگی ناتمام؛ چنانكه محمد و علی و جانشینانشان بارها و بارها گفته و در مغز و باور اسلامیون نهادینه كرده بودند.

این تهدید وجود داشت و اتفاقا خیلی هم جدی بود كه دیگر زنی تئوری تئوریسین ردیف دوم مذهب شیعه، یعنی علی ابن ابیطالب را به ریش نگیرد. همو كه در خطبه 80 نهج البلاغه اش «پس از پایان نبرد جمل در نكوهش زنان» و برای توجیه سركوب زنان گفته بود: «معاشر الناس ان النساء نواقص الایمان الحظوظ نواقض العقول. فاما نقصان ایمانهن فقعودهن عن الصلاه و الصیام فی ایام حضیهن. و اما نقصان حظوظهن فمواریثهن علی الانصاف من مواریث الرجال. و اما نقصان عقولهن فشهاده امراتین كشهاده الرجل الواحد. فاتقو شرار النساء. و كونوا من خیارهن علی حذر و لا تطیعوهن فی المعروف حتی لایطمعن فی المنكر.

«مردم! ایمانِ زنان ناتمام است، بهره آنان ناتمام، خرد ایشان ناتمام. نشانه ناتمامی ایمان، معذور بودنشان از نماز و روزه است به هنگام عادتشان و نقصان بهره ایشان، نصف بودن سهم آنان از میراث است نسبت به سهم مردان؛ و نشانه ناتمامی خرد آنان این بود كه گواهی دو زن چون گواهی یك مرد به حساب رود. پس از زنانِ بد بپرهیزید و خود را از نیكانشان واپایید [مواظب خودتان باشید] و تا در كار زشت طمع نكنند، در كار نیك [هم] از آنان اطاعت ننمایید!» (نهج البلاغه، ترجمه دكتر سید جعفر شهیدی، چاپ بیستم، 1380، تهران، شركت انتشارات علمی و فرهنگی، برنده جایزه كتاب سال بهمن 1369، صص 57 تا 58)

كشتار 11 سپتامبر در واقع پاره شدن تور این نرینگی را به اعتراض نشسته است؛ حتا تا حد خود آزاری و خودكشی و عملیات انتحاری. اگر توجه كرده باشیم، بخشی اساسی غنیمتهایی كه چه در این جهان و چه در جهان دیگر به مردان مسلمان وعده داده شده است، زنانی هستند كه پاك و منزه اند. بكر و دست نخورده اند. نوجوانند. هنوز آگاهی ندارند. خودشان را دربست در اختیار مردان و مومنان میگذارند و در نهایت تنها مایه شادی و خوشی و صفای آنها هستند. موضوع بكارت دختران هم كه این همه در میان مسلمانان اهمیت دارد، بیش از آن كه به همان پوسته داخل آلت تناسلی زنان محدود باشد، بكارت ایشان در آگاهی است. عدم آگاهیشان نسبت به حقوقشان است. و این بكارت است كه این زنان را این همه برای مومنان جذاب و رویایی میكند…

 

................................................................................................................

 

............................................................................

 کتاب «رنسانس وارونه، بحران روشنفکری در ایران»

برای دریافت فایل پی.دی.اف کتاب بر روی عکس بالا کلیک کنید

 

 

 

 

 

 

 

©  2007- 2012

___________

کمپین پشتیبانی از حقوق همجنسگرایان
امضاء کنید:

حکم اعدام از ناف آمریکا/چرا کمپین من یک همجنسگرا هستم؟

___________

 
کتابهای نادره افشاری

برای خواندن و یا دانلود فایل کتاب‌ها در قالب PDF، بر روی تصاویر کلیک کنید

 

یادداشت‌های دیواری/تکه‌ها و گفته‌ها

 

زبیده بادوم، داستانها و طنزها

 

حجاب، پرچم اسلامیسم، فاشیسم قرن ۲۱

 

نه روسری، نه تو سری، مملکت دوست پسری

 

مردانی که دوست داشته ام

 

رنسانس وارونه

 

هتل عمو مسعود

 

پشت دروازه تهران

 

واژه را باید شست

 

زن در دولت خیال

 

یادداشتهای دیمی

 

خشونت، زنان و اسلام

 

عین الله خره

 

 

واریاسیون سبز

 

نادره افشاری در فیس بوک