مرگی که زندگی است/به بهانه ی درگذشت شاهپورعلیرضا

اسلام، دین نفرت است؛ دین وحشت و مرگ؛ دین خفت و
بی آبرویی؛ خشم و دشنام؛ دین دیگرکشی و دیگرستیزی؛
حال آن دیگری هرکه میخواهد باشد؛ جنسی دیگر، نژادی
دیگر، اندیشه ای دیگر، باوری دیگر و هر چیزی دیگر.
در باور تئوریسینها و متولیان این دین، هرآنکس را
که مانند اینان نیست و مانندشان نمیشود و نمیخواهد
بشود و نمیتواند بشود، باید کشت؛ باید به صلابه
کشید.
این دین، دین نوحه و زاری است؛ دین خاک بر سر
کردن؛ دین گل به سر و روی مالیدن؛ دین زنجیر و قمه
زدن؛ دین عشق ستیزی و انسان ستیزی؛ دین کشورهای
بدبختی است که در هیچکدامشان تمدن و تجدد و حقوق
برابر انسانها پای نگرفته است؛ میدانستید؟
این دین، دین زندان سازی است برای زنان؛ دین
یهودستیزی، دین بهایی کشی، زردتشتی سوزانی، و
دگراندیش و دگرباش ستیزی.
این دین، برآمده است از حسرتهای
ناتمام ِ ساکنین سرزمینهای آفت زده و خشک اعراب
بدوی؛ مکه و مدینه و فلسطین؛ دینی که این روزها در
هیئت «فاشیسم قرن بیست و یکم، با سلاح حجاب
اجباری، پرچم اسلامگرایی» به میدان آمده است، تا
همه ی دستاوردهای تمدن، حقوق برابر انسانها و
مدرنیته را به نابودی بکشاند.
1400 سال است که ما گرفتار این توحشیم؛ گرفتار این
واپسگرایی، این واپس پرستی، این عقبماندگی و این
واپس نگری به عنوان اتوپیا و «ناکجاآباد ملازادگان
ِ» ضد مدنیت و ضد مدرنیته که همیشه خاک به چشممان
پاشیده اند.
من اما باور دارم که دیگر دوران این
ملازادگان، ملااندیشان، ملاباوران و ملاپرستان به
سرآمده است. درگذشت دلخراش شاهپور علیرضا پهلوی که
من آن را اعتراضی به اشغال سرزمینم میبینم و
وصیتنامه ی ایشان که آن نیز خود اعتراضی شگرف است
بر علیه این آئین دگرستیز؛ درگذشتی که بیش از همه
ی غمی که در من [هم] پیچید، نشان داد که ما
ایرانیان چگونه از نفرت و ننگ و مرگ و عزا و
نابودی و دار و درفش به فغان آمده ایم و چگونه بر
آن «خودسوزی دلسوز ملی» و آن «افتضاح تاریخی سال
57» خط بطلان میکشیم؛ چه شادی آفرین و چه امید
دهنده.

من این تلنگر را بر وجدان زخمی ملت
ایران به فال نیک میگیرم، شاید که این «درگذشت»
زمینه ای باشد تا به خود آئیم و ببینیم که «آن
خودسوزی دلسوز ملی» حتی دامن «شاهزادگان»
نازپرورده ی ما را نیز گرفته است و اینان نیز،
هرچند که در پی غم نان نیستند، اما همیشه و همیشه
در وحشت از آن «وحشت بزرگ حاکم بر میهنمان» آرام و
قرار ندارند.
اینان، چه در جلو صحنه باشند، و چه در پشت صحنه،
باز هم زهر نیش کشنده ی انقلاب فجیع اسلامی، جان و
تنشان را میآزارد.
به نوشته ی شاهزاده ی ناکام ادبیات ایران، صادق
هدایت:
«در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته
در انزوا میخورد
و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد،
چون عموما عادت دارند
که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش
آمدهای نادر و عجیب بشمارند
و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید
جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آن را با لبخند
شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند؛ زیرا بشر هنوز چاره
و
دوایی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن...»
من اما تصور میکنم که پس از آوار بختک
افتضاح تاریخی سال 57 بر ایران، و آن تجربه ی
خونین، دیگر «میتوان» از «زخمهایی که روح را آهسته
آهسته میخورد و میتراشد» تا تمامت کند، سخن گفت.
میتوان گفت و نوشت که تنها ناآگاهی و جهل
«روشنفکران» و «پیشتازان» جامعه ی دفرمه ی ماست که
این زخم را عمیق تر میکند. اگر یاریها و همکاریها
و همپاییهای این «افراد» نمیبود، سالها بود که این
«زخمها» خوب شده بودند؛ مگرنه؟!
من مرگ خودخواسته و تراژیک این
«شاهزاده» را اعتراضی اساسی بر این «وحشت بزرگ»
میدانم، و نوید ایران دوستی، شادخواری و شادابی.
خاکستری که باید بر سینه ی آبهای همیشه شاداب خزر
ریخته شود، باید ما را [همه ی ما را] به یاد
دورانی بیاندازد که در آن، هیچ جدایی و جداسازی ای
بینمان نبود.
همه مان در برابر قانون برابر بودیم؛ کسی ما را به
بهانه ی «زن» بودن و «باور» دیگری داشتن، به پشت
دیوارهای سنگین عقل ستیزی نمیچپاند؛ همین!
نادره افشاری
19 دیماه 1389
نهم ژانویه 2011 میلادی
 |
اشتراک گذاری: |